ورود به سایت


  *


  *

 
   Patogh RSS 

نقد بهترین منتقد جهان بر دو فیلم مخملباف

    مجله اندیشه پویا: «حالا می خواهم درباره فیلم هایی که دوست دارم، بنویسم.» این آخرین جمله راجر ایبرت فقید در وبلاگش است. او درباره فیلم هایی می نوشت که دوستشان داشت یا اگر هم دوستشان نداشت، از جنبه هایی دارای اهمیت بودند. بهترین مثال، ریویوی او برای فیلم «طعم گیلاس» کیارستمی است.

    کمترین ستاره را به این فیلم می دهد و نیز نقدی تند بر آن می نویسد. او مجذو بسینما و فیلمسازان ایرانی، مانند بسیاری از منتقدان اروپایی، نبود. به آن نشان که از میان تعداد بسیاری از فیلم های ایرانی که در خارج از کشور به نمایش درآمدند، او تنها برای پانزده فیلم ایرانی ریویو نوشت اما نمی توان از نقش بسیاری که در معرفی سینمای ایران به جامعه آمریکایی داشت، گذشت.

     او یکی از افراد تاثیرگذار معاصر بر فرهنگ عامه در آمریکا بود. او مرزهای نقد را در فضای مجازی گسترش داد و خلاف منتقدانی همچون جاناتان روزنبام که سعی می کند سینمای محبوب خودش را به عنوان سینمای حقیقی ترویج کند، بدون آنکه بر سلیقه شخصی خودش پافشاری کند، کلیت سینما را ترویج و تکثیر کرد. در ادامه ریویوهایی که راجر ایبرت بر فیلم های «گبه» و «سفر به قندهار» نوشته است را می خوانید.
    ..



     «گبه» یک افسانه است. قصه ای که در نگاهی سطحی، ساده و سرراست است و در سایه هایش، پر از تار و پودهای درهم تنیده. قصه ای که یک فرش ایرانی بازگوش می کند.

     با شروع فیلم، یک زوج پیر ایرانی کنار رودی توقف می کنند تا قالیچه یا «گبه»شان را بشویند و آنچه ما می بینیم نقش دختری جوان و مردی سوار بر اسب است که برگبه بافته شده. زن پیر از دختر جوان روی گبه می پرسد: «تو که هستی؟» و دختر پا از قالیچه بیرون می گذارد و پاسخ سوال پیرمرد را می دهد: او گبه است.

     دختری که با خانواده کوچ نشینش در صحرا زندگی می کرده و عاشق مرد اسب سوار بوده است. اما قانون حاکم بر ایل اجازه نمی داد تا عمویش ازدواج نکرده، او ازدواج کند و در پنجاه و هفت سالگی، عموی گبه همچنان مجرد است. در تمام این مدت مرد اسب سوار گبه را در صحرا دنبال می کند و شب که گبه با خانواده اش دور آتش می نشینند، گبه صدای مرد را می شنود که به تقلید از گرگ رو به ماه زوزه می کشد.

    http://dl.patogh.info/uploads/1386761619421.jpg

     «گبه» سیزدهمین فیلمی است که مخملباف ساخته است؛ اما اولین فیلمی است که من از او دیدم. او در دوره حکومت شاه در جوانی اش به دلیل باورهای اسلامی، مدتی را در زندان گذرانده است اما این فیلم را کسی نساخته بوده که فریاد فروخورده ای در وجودش باشد. وقتی مخملباف گبه را راوی قصه اش می کند، یعنی در این داستان، طرف او را می گیرد و این به معنای شورش بر ضد سنت است.

    هیچ اشکالی ندارد که گبه تا وقتی عموی پیشرش ازدواج کند، منتظر بماند اما با ندای قلب و خون پرتپش جوانان چه باید کرد؟ داستان فیلم مرا به یاد یک برنامه تلویزیونی انداخت که سال ها پیش، با بازی لویی فراکان دیده بودم که در آن، از مخالفتش با عشق های میان زن و مردانی از نژادها یا قومیت های مختلف حرف می زد؛ اما در پایان، آهی کشید، شانه بالا انداخت و گفت: «ولی خب، امان از دست این جوان ها.

     آدم چی می تونه بهشون بگه؟» جوانانی که بر قالیچه مخملباف نقش بسته اند، ممکن است پیوندی با امروز داشته باشند؛ اما این رازی است که فیلم باید آشکارش کند. چیزی که بیشتر از همه اهمیت دارد، غنای بصری فیلم است. مخملباف نه فقط از شکوه طبیعت، مناظر صحرا و آسمان، بلکه از استفاده انسان از رنگ هم بهره می گیرد و صحنه ای در فیلم هست که عموی پیر گبه از رنگ حرف می زند و هر بار که از رنگی نام می برد، آن رنگ به شکل جادویی ظاهر می شود. در صحنه های دیگری هم ما شقایق های وحشی را می بینیم که از آنهاب رای رنگ کردن نخ های قالی، رنگ می گیرند.

    http://dl.patogh.info/uploads/1386761589461.jpg

    مخملباف هیچ ابایی از نمایش رنگ های تند اولیه ندارد. چیزی که مراد به یاد فیلم «ژو دو» (Ju Dou) به کارگردانی ژانگ ییمورس (Zhang Yimou) و آن صحنه اش می اندازد که در کارگاه پارچه بافی، تخته های پارچه را در دیگ هایی از رنگ روشن و درخشان فرو می برند. شکلی از لذت و هیجان وجود دارد که وقتی رنگ ها بی محابا بر پهنه پرده سینما پاشیده می شود، به تماشاگر دست می دهد و به یادمان می آورد که سمت و سوی هنر مدرن با پالت های سخت چارچوب مند آن، شاید برای این شکل از محظوظ کردن ما، بیش از حد معتدل و شیک است.

    آیا در این میان، پیامی هم درباره جامعه ای که فیلم در آن می گذرد، هست؟ احتمالا چیزی که هست، بیشتر رویکردی است که به احساسات مشترک انسان های جهان می پردازد که انکار کردنی نیستند. بدون شک، کار سختی نیست که با یک مرد پنجاه و هفت ساله که زندگی اش به خاطر عشق برادرزاده جوانش تباه شده، هم زاد پنداری بکنیم. اما عشق مشغله ذهنی اصلی جوانان است که مبنایش هم کاملا، بر دلایل داروینی مستحکم است.

     «گبه» فیلمی ساده است. به سختی می شود چیزی بیش از آنچه من گفتم، درباره اش گفت. با این همه، به شکلی در ذهن تماشاگر ماندگار می شود که فیلم هایی با پلات های پرپیچ و خم تر نمی شوند. «گبه» به ما درسی می دهد که یک فیلم می تواند چیزی بیش از اپیزودها و اتفاقات باشد. یک فیلم می تواند دورتر بایستد و به جای نظام دادن به لحظه های تفکیک ناپذیر و کوچک زمان، گذر بادمانند یک زندگی و فصل های بلند و کندی را که بر یک قلب می گذرد، به ما نشان دهد. چنین فیلم هایی مانند تمرین های آرامش ذهن یا موسیقی آهسته، ما را به سمت آنچه در زندگی مهمتر است، هل می دهند.




    http://dl.patogh.info/uploads/1386761592732.jpg

    بازگشت به اصل / درباره «سفر قندهار»

    «نفس» بچه بود که به کانادا آمد؛ ولی خواهرش در افغانستان ماند. حالا نامه ای از خواهرش به او رسیده و باخبر می شود که خواهرش بر اثر انفجار مین، هر دو پای خود را از دست داده و می خواهد همزمان با آخرین خسوف قرن بیستم، خودکشی کند. نفس با غم و اندوه، آماده سفر به افغانستان می شود تا بلکه بتواند خواهرش را از این کار منصرف کند.

     فیلم، روایتگر این سفر در آخرین روزهای طالبان است. فیلم را به همراه محسن مخملباف، در جشنواره کن 2001 دیدم. فیلم با استقبال منتقدان روبرو شد؛ اما شانس بسیار کمی برای پخش در آمریکای شمالی دارد؛ گرچه فهم اکثر دیالوگ ها به زبان انگلیسی آسان است: در طول فیلم، نفس با بازی نیلوفر پذیرا، مشاهدات خود را با زبان انگلیسی روی نوار ضبط می کند.

    با اینکه سفر به افغانستان به آسانی میسر است، نفس به خاطر مشکلات سیاسی خانواده اش مجبور می شود قاچاقی سفر کند. او با تاجری صحبت می کند و مرد قبول می کند نفس را به عنوان یکی از همسرانش، قاچاقی وارد کشور کند. او برای اینکه خود را کامل بپوشاند، برقه می پوشد و سر تا پا محجبه می شود. این کار، باعث می شود ماموران امنیتی متوجه چیزی نشوند. با آغاز سفر، متوجه می شویم هدف فیلم بازگشت نفس به دنیایی است که از آن آمده، نه سرنوشت خواهرش.

    مخملباف و فیلمبردارش، ابراهیم غفوری، این سرزمین کویری را سرزمینی زیبا، ولی دوردست و ممنوعه نشان می دهند. جاده ها از افقی به افقی دیگر کشیده شده اند.

    http://dl.patogh.info/uploads/1386761600393.jpg

    نفس که از حجابش خسته شده، پشت کامیون برقه خود را درمی آورد. تاجر عصبانی می شود و او را وسط بیابان رها می کند. نفس در بیابان با پسری به نام خک، با بازی سرو تیموری، همسفر می شود. خک به ازای 50 دلار، راه بلد نفس می شود.

    هنگامی که با گاری در حال عبور از صحرای شن هستند، پسرک اسکلتی می بیند که انگشتری به دست دارد و می خواهد انگشتر را به نفس بفروشد. دختر در راه بیمار می شود و خک او را نزد پزشک می برد. نفس گوشه ای از پتو و دکتر گوشه ای دیگ رمی نشینند و از طریق سوراخی که در پتوی میانشان تعبیه شده با هم حرف می زنند؛ چون طالبان هر نوع رابطه ای بین زن و مرد مجرد و نامحرم را ممنوع کرده اند.

    «سفر قندهار»، شخصیت های قوی، دیالوگ های فراموش نشدنی یا نقطه اوج بی نظیری ندارد. تصاویر آن، برگ برنده اش است؛ تصاویر آن، برگ برنده اش است؛ تصاویری که فراموش کردنشان سخت است؛ مثلا صحنه عبور هلیکوپتر صلیب سرخ از فراز اردوگاه پناهندگان و پایین انداختن پای مصنوعی با چتر نجات و مردانی که با پای قطع شده و با چوب زیر بغل، خودشان را لنگ لنگان می رسانند.

    آنچه در فیلم ما را متعجب می کند، این است که چگونه یک نظام اعتقادی با منطق غلط خود، مردم زیادی را بدبخت و بیچاره می کند و برای رسیدن به اهداف و آمال خود، بسیاری از امیال و آرزوهای ساده بشر را انکار می کند.

    خک از مدرسه اخراج شده است. در فیلم، یکی از مدارس طالبان را می بینیم که همه دانش آموزانش پسر هستند. دانش آ»وزان به صف شده و به هر کدام تفنگی داده می شود. در صحنه ای از فیلم، دکتر به نفس می گوید: «تنها چیز مدرن در افغانستان، سلاح است.»

» بازگشت | تاریخ : 20 آذر 1392 | توسط : Ali | بازدیدها : 25 | نظرات : 0

بازدید کننده گرامی ، بنظر می رسد که شما عضو سایت نیستید .
پیشنهاد می کنیم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید.

اضافه کردن نظر جدید

    
نام شما :
ایمیل شما :
کد امنیتی :
شامل تصویر کد امنیتی به صورت CAPTCHA.
بارگزاری مجدد کد
کد را وارد کنید :

 
    

http://patogh.info/templates/Patogh/images/logo.pngصفحه نخست | درباره ما | تماس با ما | عضویت در سایت | پیوندها | تبلیغات اینترنتی | جستجو | نسخه موبایل | RSS http://patogh.info/templates/Patogh/images/rss.gif

طراحی و توسعه "طرح آذین"

Sitemap